• خانهاجتماعیاخبار برگزیده
  • کد خبر : 645
  • تاریخ انتشار : ۲۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۷
  • پ

    پیامکی از خانه شیطان

    یک سال قبل با سعید آشنا شدم. قول ازدواج می داد و می گفت حاضر است جانش را فدایم کند. خام این حرف شده بودم. چند هفته گذشت. به گزارش موج خاموش، اصرار می کرد همدیگر را ببینیم. موضوع را به خاله ام اطلاع دادم. خدا خیرش بدهد خاله محبوب را، راست می گفت، ...

    یک سال قبل با سعید آشنا شدم. قول ازدواج می داد و می گفت حاضر است جانش را فدایم کند. خام این حرف شده بودم. چند هفته گذشت.

    به گزارش موج خاموش، اصرار می کرد همدیگر را ببینیم. موضوع را به خاله ام اطلاع دادم. خدا خیرش بدهد خاله محبوب را، راست می گفت، پسری که دختری را واقعا برای ازدواج بخواهد حد و مرز محرم و نامحرم را حفظ می کند و از این حرف ها نمی زند.

    خواسته اش را قبول نکردم و همین مساله باعث قطع رابطه مان شد. خوشبختانه چند ماه بعد با پسر خاله ام نامزد شدم و دوران عقد را سپری می کنیم.

    سعید هم به سراغ یکی از همکلاسی هایم رفت. هر چه به یگانه می گفتم این ارتباط به صلاح تو نیست و گول حرف های پسرهای خیابانی را نخور فایده ای نداشت.

    فکر می کرد از روی حسادت به او ایراد می گیرم. دیروز زنگ زد و گفت با سعید قرار ملاقات گذاشته و می خواهند برای ازدواج تصمیم قطعی بگیرند.

    باز هم تاکید کردم بدون اطلاع خانواده اش چنین کار احمقانه ای نکند. بی توجه به حرف هایم سر قرار رفت.

    حدود دو ساعت بعد پیامکی دریافت کردم که ترس به وجودم انداخت. یگانه درخواست کمک داشت. بلافاصله موضوع را به پدر و مادرش اطلاع دادم.

    سعید با همدستی یکی از دوستانش برای این دختر ساده لوح نقشه پلیدی کشیده بود. او با ماشین یگانه را به مناطق ییلاقی اطراف شهر برده و دوستش هم با موتورسیکلت تعقیب شان می کرد.

    ما با پلیس 110 هم تماس گرفتیم. حال پدر یگانه به هم ریخته بود. برادرم هم آمد و با پدر دوستم راهی شدیم. خودمان را به موقع رساندیم و دوستم را از شر شیطان نجات دادیم.

    لینک کوتاه :
    کپی لینک
    اشتراک گذاری :
    دیدگاه کاربران
    نظرات کاربران برای این مطلب را دنبال کنید

    برای نمایش دیدگاه کلیک کنید
      ۰ دیدگاه ثبت شده